تبليغاتX
نگاه
ما هیچ ، ما نگاه
 

 

 در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

             کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

 

 دنیا رو زیادی عاقل فرض کردم....

 همه چیز خوبه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 16:24  توسط مریم غفاری | 
 

                                                اینجا

 

  از چلچله خوانی کلاغ و

 نرگس نمایی خرزهره... خسته ام،

 خسته ام از آوازهای ناخوش خولی ابن یزید

 از تقسیم نور

 به سیاهی، خاکستری، سپید.

 

 اینجا

 وقتی حشرات

 راه به رویای سیمرغ و ستاره می برند

 نگفته پیداست که عنکبوت

 چه تاری برای تحمل پروانه تنیده است.

 

 خسته ام

 خیلی خسته ام.

                                  سید علی صالحی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15:41  توسط مریم غفاری | 
 

 همین تازگیها ....همین امسال، خوندم، دیدم یا شنیدم  و یا حتی حس کردم ...

  * مردم تحمل فاصله از قاعده یا هنجار را ندارند.(یه فیلسوف)

 

 * آیا مسئول نهایی آرامش جهان

   آغوش عجیب حضرتی به نام زن است؟( سید علی صالحی)

 

 * خلا معنا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  فعلا همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 17:55  توسط مریم غفاری | 
 

 

  بیش از اینها، آه، آری

  بیش از اینها می توان خاموش ماند

 

  می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت

  خیره شد در دود یک سیگار

  خیره شد در شکل یک فنجان

  در گلی بیرنگ بر قالی

  در خطی موهوم بر دیوار

  می توان با پنجه های خشک

  پرده را یکسو کشید و دید

  در میان کوچه باران تند می بارد

  کودکی با بادبادکهای رنگینش

  ایستاده زیر یک طاقی

  گاری فرسوده ای میدان خالی را

  با شتابی پرهیایو ترک می گوید

 

  می توان برجای باقی ماند

  در کنار پرده، اما کور، اما کر

 

  می توان فریاد زد

  با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه

  " دوست می دارم "

  می توان در بازوان چیره یک مرد

  ماده ای زیبا و سالم بود 

 

  با تنی چون سفره چرمین

  با دو ... درشت سخت

  می توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد

  عصمت یک عشق را آلود

 

  می توان با زیرکی تحقیر کرد

   هر معمای شگفتی را

  می توان تنها به حل جدولی پرداخت

  می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

  پاسخی بیهوده، آری پنچ یا شش حرف

 

  می توان یک عمر زانو زد

  با سری افکنده، در پای ضریحی سرد

  می توان در گور مجهولی خدا را دید

 می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

  می توان در حجره های مسجدی پوسید

  چون زیارتنامه خوانی پیر

 

  می توان چون صفر در تفریق و جوع و ضرب

  حاصلی پیوسته یکسان داشت

  می توان چشم تو را در پیله قهرش

  دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

  می توان چون آب در گودال خود خشکید

 

  می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

  مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

  در ته صندوق مخفی کرد

  می توان در قاب خالی مانده یک روز

  نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت 

  می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند 

  می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

 

  می توان همچون عروسک های کوکی بود

  با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

  می توان در جعبه ای ماهوت

  با تنی انباشته از کاه

  سالها در لابلای تور و پولک خفت

  می توان با هر فشار هرزه دستی

  بی سبب فریاد کرد و گفت

  " آه، من بسیار خوشبختم " 

                                                        فروغ

 

  هستم ... نفس می کشم ... هنوز هم...تجربه می کنم ... می بینمو گاه خاموش...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 21:4  توسط مریم غفاری | 
 

تصلیح

 

وقتی زیرسیگاری ها را شستند و پاک کردند ما سیگار کشیدن را ترک کردیم.

وقتی به ما گفتند که کتابهای مقدس، قمار کردن را از گناهان شمرده اند ما ورق ها را سوختیم.

با نخستین نسخه سرزنش آمیز یک طبیب، ما شرابخواری خوش شب هایمان را کنار گذاشتیم.

وچون داستان دستگیری بی کسان و یتیمان را در ساده ترین آیه های مذهبی خواندیم جیب هایمان را در دست اولین عابر فقیر تکاندیم

  و جامه هایمان را به دومین عابر برهنه بخشیدیم.

و شنیدیم که گفتند : " خوشا به حال فروتنان و پرهیزگاران که شادی دنیا از آن ایشان است. "

آنگاه ابتدایی، برهنه، تهی، غمگین و سلامت رفتیم تا از رودخانه بگذریم. رود طغیان کرد و همه ما در آب فرو رفتیم.

 

نادر ابراهیمی

قصه های کوتاه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 11:42  توسط مریم غفاری | 
 

 به ستوه می آیم

 از انبوهی خردهایی

 که آدمیان را

        چون از گذر خوشایند آنان نمی گذرند

 کوچک می پندارند

        و چه بسا پست و رذل!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:42  توسط مریم غفاری | 
 

أسیر حیث إشتهی

لکنّنی أسیر

 

سلام. اول هر چیز بگم که دلم برای خیلی ها تنگ شده. اینو گفتم که بدونن بی احساس نیستم اگرچه بعضی از همین خیلی ها، حتی نمی دونن که من اینجا می نویسم (چه نوشتنی!). و اما بعد...

 

می خوام این بار از یه شاعرعرب زبان حرف بزنم؛ احمد مَطَر. نه اینکه خوب بشناسمش، نه. اما شاعر ارزشمندیه که به جاست معرفی بشه حتی اگر این معرفی تنها یه نام بردن باشه. آشنایی من هم با او اتفاقی بود: همراه شدن با دوستانی برای دیدار با بزرگی( به عبارتی خودم خودم رو دعوت کردم ودوستان هم ما رو پذیرفتند! در واقع زیاد از این نوع دعوت ها می کنم، خوب و بد آن با دوستان!) و البته کنسل شدن قرار دیدار و در پی آن، گپ زدنی ( که البته من بیشتر گوش بودم تا زبان) و در اثنای این گپ، رخ نشان دادن جناب احمد مطر در چهره اشعارش از زبان یکی از دوستان، و ناگفته نماند که هم شعرهایی که خوانده شد، پر مغز بود و هم دوستمان خوب خواند.

آنچه درمورد احمد مطر می نویسم بر اساس کتاب "نگاهی به خویش"، ترجمه و گردآوری ِ حسن حسینی و موسی بیدج، انتشارات سروش است:

 

" احمد مطر شاعر عراقی،اهل بصره و شیعه مذهب است با اثر مشهور لافتات که حاوی اشعاری کوتاه با مضمون سیاسی- اجتماعی می باشد.

لافتات به معنی پلاکاردها است. از نظر خود او مجموعه اشعارش حاوی افکار انفجاری است. او در پاسخ یکی از خبرنگاران عرب که از او می پرسد: << تو یک رزمنده ای یا یک شهید زنده؟ >> می گوید: << من رزمنده ای هستم با چندین تُن افکارمنفجر شونده در اعماق وجودم. هر روز با  این افکار، خودم را به قصرهای ستمکاران می کوبم تا خودم و آنها را یکجا منفجر کنم، اما ممکن است که روزی از تکرار این عمل خسته شوم- روزی که بی فایده بودن آن بر من ثابت شود – و در آن روز بعید نیست که آخرین شعرم را با یک کامیون مواد منفجره بسرایم. >> و نیز جلد دوم لافتات را با این توضیح " این ها پلاکاردهای دیگری است در تظاهرات دائمی من و برایم اهمیت ندارد که بعد از این پلاکاردها زندگی کنم. آنچه برای من مهم است این است که این پلاکاردها، بعد از من به حیات خود ادامه دهند. " برای یکی از دوستانش امضا می کند.

درباره شکل و سبک اشعار وی باید چنین گفت که او شاعری است نوپرداز، فارغ از التزام  به رعایت قید متساوی المصراع بودن شعر، اگرچه به وزن های عروضی و به کار گیری قافیه در شعر پایبند است. داستانی بودن بافت شعر، از دیگر ویژگی های سبکی مطر است که ریشه در تجربه داستان نویسی او در دوران نوجوانی اش دارد. 

درباره مضمون شعری مطر، نظرات خود او را می آورم. در مصاحبه ای چنین می گوید: << اگر مرا به ستونی ببندند و زیر پایم آتش روشن کنند، اولین کاری که می کنم این است که فریاد بکشم و کمک بخواهم و یا در حد توانم در خاموش کردن آتش، تلاش کنم. فکر نمی کنم در این حالت کسی از من توقع نغمات عاشقانه  و خواندن برای لیلی را داشته باشد. من از امتی هستم که به ستونی بسته شده و زیر پایش آتش زبانه می کشد. برای من خجالت آور است که در این بحبوحه، دهان بگشایم و بخوانم که بهار است و هوا عالی است اما اگر واقعاً همین طور باشد، از ترنم این ترانه ابایی ندارم.>> و در جایی دیگر: << نوشتن و سرودن، برای من نوعی اعتراض بر اوضاع نابسامان جهان عرب است. تلاشی است بای باز پس گرفتن هستی انسانی به غارت رفته ام. و این از آن روست که خداوند مرا خلق کرد، به من امر فرمود که بخوانم و همچنین با قلم مرا تعلیم داد تا بنویسم و بسرایم. من می کوشم که قبرم را با قلم نبش کنم و جنازه ام را پیش از تعفن  بربایم تا بتوانم فریاد بزنم و در فریادم فریاد هزاران زنده به گور دیگر را خلاصه کنم، چرا که من می دانم کلمه معجزۀ این امت است و شعر، دست و چشم و ریه های این امت. شعر، شراره ای است که فتیلۀ این بمب را مشتعل می کند و شاعر، فرماندۀ از جان گذشته ای است که برای امت خویش یک شاهد و یک شهید است، نه مطربی که شغلش تسلی مزاج سلاطین باده گسار است. >>

 

به قلم ها و کاغذها کافر شدم

کافر شدم به فصیحی که

آبستن می شود و عقیم است

کافر شدم به شعری که

ظلم را متوقف نمی کند

و وجدان ها را به حرکت در نمی آورد...

لعنت کردم به شاعرانی

که گیسوی یار را می بینند

و طناب دار را نه.                                             تکفیر و انقلاب، لافتات 2، ص 14

 

* ترجمه ای که از شعر مطر آمده، از همین کتابِ نگاهی به خویش است."

 

و اما اشعاری چند از لافتات 1 :

 

قِلة أدب

قرأتُ في القران :

" تبّت یدا أبي لهَب "

فأعلنت وسائل الإذعان :

" إنّ السکوت َ من ذهَب ".

أحببتُ فَقري.. لم أزَل أتلو :

" و تب

ما أغنی عنهُ مالُه و ما کسَب "

فصودِرَت حَنجَرتي

بِجُرم  قِلّةِ الأدب.

وَ صودِرَ القرآن

لأنّه.. حَرّضَني علی الشَغَب!

 

یقظة

صَباحَ هذا الیوم

أیقظني مُنبّهُ الساعه

و قال لي : یا ابنَ العرب

قد حانَ وقتُ النوم!

 

الصدی

صرختُ : لا

من شِدّة الألم

لکن صدی صوتي

خافَ منَ الموت

فارتدّ َ لي : نَعَم!

 

التهمة

کُنتُ أسیرُ مُفرَدًا

أحمِلُ أفکاري معي

و منطقي و مسمعي

فازدَحَمَت

مِن حَوليَ الوجوه

قالَ لهم زعیمُهم : خُذوه

سألتُهم :

ما تُهمتي؟

فقیلَ لي :

       تجمّعٌ مشبوه !

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 2:19  توسط مریم غفاری | 
 

 

از چهارپایه بالا رفتم تا پرده پنجره اتاقم رو بردارم.

دلم می خواست که به جای تماشای سایه رهگذرها روی پرده پنجره اتاق، خود رهگذرها رو ببینم.

پرده رو که برداشتم، فقط دیوار بود.

دیوار بدون پنجره!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 19:46  توسط مریم غفاری | 

از اون لحظه ای که سلام می کنم تا اون موقعی که جواب سلامم رو می شنوم هزاران هزار سؤال عجیب و غریب توی ذهنم بالا و پایین می کنم؛ از فلسفه سلام کردن گرفته تا فلسفه هستی و زندگی و انسان و … . شاید به نظر خنده دار بیاد ولی ...  و باز این خود می تونه هزار دلیل داشته باشه از بی خوابی های شبانه و وسواس مادرزادی گرفته تا اسکیزوفرنی مزمن و ...  . بگذریم، فعلا حکایت ما حکایت گره ای کوره.

اخیرا نمایش نامه ای از جیمز جویس با نام تبعیدی ها خوندم. اگه فرصت کنم حتما یه چیزایی ازش می نویسم. چیزی که این بار می خوام بنویسم یه شعر از جناب شاملو است، از کتاب آیدا در آینه.

 

 

انگیزه های ناگفتنی ها

 

پس آدم، ابوالبشر، به پیرامن خویش نظاره کرد/ و بر زمین عریان نظاره کرد/  و به آفتاب که رو در می پوشید نظاره کرد/  و در این هنگام بادهای سرد بر خاک برهنه می جنبید/  و سایه ها همه جا بر خاک می جنبید/  و هر چیز دیدنی به هیأت سایه ای درآمده در سایه ی عظیم می خلید/  و روح تاریکی بر قالب خاک منتشر بود/  و هر چیز بسودنی دستمایه ی وهمی دیگر گونه بود/  و آدم، ابوالبشر، به جفتِ خویش درنگریست/  و او در چشم های جفتِ خویش نظر کرد که در آن ترس و سایه بود/  و در خاموشی در او نظر کرد/  و تاریکی در جان او نشست/ 

 

و این نخستین بار بود، بر زمین و در همه ی آسمان، که گفتنی سخنی ناگفته ماند/

 

 

پس چون هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید/ و او را چون رعد آسمان ها خروشان یافت/  و او را چون آب رودخانه ها پیچان یافت/  و برادرِ خونش را بسان سنگِ کوه سرد و سخت یافت/  و او را در یافت/  و او را با بداندیشی همراه یافت، چون ماده ی میشی که نوزادش در قفای اوست/ و او را چون مرغان نخجیر با چنگالِ گشوده دید/  و برادرِ خونش را به خون خویش آزمند یافت/  و هابیل در برادرِ خون خویش نظر کرد/  و درچشم های او شگفتی و ناباوری بود/  و در خاموشی به جانب قابیل نظر کرد/  و آیینه ی مهتاب ها در جانش با شاخه ی نازک رگ هایش شکست/

 

 

و این خود بار نخستین نبود، بر زمین و در همه ی زمین(*)

که گفتنی سخنی بر لبی ناگفته می ماند/

 

و از آن پس بسیارها گفتنی هست که ناگفته می ماند/ چون ما - تو و منبه هنگام دیدار نخستین/  که نگاه ما به هم در ایستاد و گفتنی ها به خاموشی در نشست/  و از آن پس چه بسیار گفتنی هست که نگفته می ماند بر لب آدمیان/  بدان هنگام که کبوتر آشتی بر بام ایشان می نشیند/  به هنگام اعتراف و به گاه وصل/  به هنگام وداع واز آن بیشبدان هنگام که باز می گردند تا با قفای خویش در نگرند.../

 

و از آن پس، گفتنی ها، تا ناگفته بماند انگیزه های بسیار یافت/

 

ا. بامداد

 

                                                           

 *به نظرم در کتاب به اشتباه آمده "در همه زمین" و به احتمال زیاد همان "در همه آسمان" است( آیدا در آینه،  چاپِ  دوم، 1350، انتشاراتِ نیل ).

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 10:9  توسط مریم غفاری | 
 

 اگرت مجال آن هست

 که به آزادی

          ناله اي كني

 فريادي در افكن ‌

 و جانت را به تمامي

          پشتوانه ي آن پرتاب كن!

 (شاعرش رو نمي دونم. بعيد نيست كه بامداد باشد)  

                                //////////

 جنس دوم! (جنس اول و دوم  و دست اول و دوم ديگه چيه؟؟!!)

 

 بيخود و بي جهت سرت را بالا نگير

 اگر چه جاي پايت

              -كه غبار زمان بر آن نشسته-

 پيش روي من است.

 

 تو

 محصول زماني

 و دنيايي كه برايت ساخته اند.

 من نيز!

 

 حتي كوه هم حاضر نيست نقش مرا بگيرد.

 

 خانه ي كودكي من

 در جاده انحراف به چپ جاده است

 و دايه ي يك چشم من

               دست راست ندارد.

 (مي خواستم بنويسم كه خطاب به چه كساني ست اما منصرف شدم.)      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 11:2  توسط مریم غفاری |