تبليغاتX
نگاه
ما هیچ ، ما نگاه
 

أسیر حیث إشتهی

لکنّنی أسیر

 

سلام. اول هر چیز بگم که دلم برای خیلی ها تنگ شده. اینو گفتم که بدونن بی احساس نیستم اگرچه بعضی از همین خیلی ها، حتی نمی دونن که من اینجا می نویسم (چه نوشتنی!). و اما بعد...

 

می خوام این بار از یه شاعرعرب زبان حرف بزنم؛ احمد مَطَر. نه اینکه خوب بشناسمش، نه. اما شاعر ارزشمندیه که به جاست معرفی بشه حتی اگر این معرفی تنها یه نام بردن باشه. آشنایی من هم با او اتفاقی بود: همراه شدن با دوستانی برای دیدار با بزرگی( به عبارتی خودم خودم رو دعوت کردم ودوستان هم ما رو پذیرفتند! در واقع زیاد از این نوع دعوت ها می کنم، خوب و بد آن با دوستان!) و البته کنسل شدن قرار دیدار و در پی آن، گپ زدنی ( که البته من بیشتر گوش بودم تا زبان) و در اثنای این گپ، رخ نشان دادن جناب احمد مطر در چهره اشعارش از زبان یکی از دوستان، و ناگفته نماند که هم شعرهایی که خوانده شد، پر مغز بود و هم دوستمان خوب خواند.

آنچه درمورد احمد مطر می نویسم بر اساس کتاب "نگاهی به خویش"، ترجمه و گردآوری ِ حسن حسینی و موسی بیدج، انتشارات سروش است:

 

" احمد مطر شاعر عراقی،اهل بصره و شیعه مذهب است با اثر مشهور لافتات که حاوی اشعاری کوتاه با مضمون سیاسی- اجتماعی می باشد.

لافتات به معنی پلاکاردها است. از نظر خود او مجموعه اشعارش حاوی افکار انفجاری است. او در پاسخ یکی از خبرنگاران عرب که از او می پرسد: << تو یک رزمنده ای یا یک شهید زنده؟ >> می گوید: << من رزمنده ای هستم با چندین تُن افکارمنفجر شونده در اعماق وجودم. هر روز با  این افکار، خودم را به قصرهای ستمکاران می کوبم تا خودم و آنها را یکجا منفجر کنم، اما ممکن است که روزی از تکرار این عمل خسته شوم- روزی که بی فایده بودن آن بر من ثابت شود – و در آن روز بعید نیست که آخرین شعرم را با یک کامیون مواد منفجره بسرایم. >> و نیز جلد دوم لافتات را با این توضیح " این ها پلاکاردهای دیگری است در تظاهرات دائمی من و برایم اهمیت ندارد که بعد از این پلاکاردها زندگی کنم. آنچه برای من مهم است این است که این پلاکاردها، بعد از من به حیات خود ادامه دهند. " برای یکی از دوستانش امضا می کند.

درباره شکل و سبک اشعار وی باید چنین گفت که او شاعری است نوپرداز، فارغ از التزام  به رعایت قید متساوی المصراع بودن شعر، اگرچه به وزن های عروضی و به کار گیری قافیه در شعر پایبند است. داستانی بودن بافت شعر، از دیگر ویژگی های سبکی مطر است که ریشه در تجربه داستان نویسی او در دوران نوجوانی اش دارد. 

درباره مضمون شعری مطر، نظرات خود او را می آورم. در مصاحبه ای چنین می گوید: << اگر مرا به ستونی ببندند و زیر پایم آتش روشن کنند، اولین کاری که می کنم این است که فریاد بکشم و کمک بخواهم و یا در حد توانم در خاموش کردن آتش، تلاش کنم. فکر نمی کنم در این حالت کسی از من توقع نغمات عاشقانه  و خواندن برای لیلی را داشته باشد. من از امتی هستم که به ستونی بسته شده و زیر پایش آتش زبانه می کشد. برای من خجالت آور است که در این بحبوحه، دهان بگشایم و بخوانم که بهار است و هوا عالی است اما اگر واقعاً همین طور باشد، از ترنم این ترانه ابایی ندارم.>> و در جایی دیگر: << نوشتن و سرودن، برای من نوعی اعتراض بر اوضاع نابسامان جهان عرب است. تلاشی است بای باز پس گرفتن هستی انسانی به غارت رفته ام. و این از آن روست که خداوند مرا خلق کرد، به من امر فرمود که بخوانم و همچنین با قلم مرا تعلیم داد تا بنویسم و بسرایم. من می کوشم که قبرم را با قلم نبش کنم و جنازه ام را پیش از تعفن  بربایم تا بتوانم فریاد بزنم و در فریادم فریاد هزاران زنده به گور دیگر را خلاصه کنم، چرا که من می دانم کلمه معجزۀ این امت است و شعر، دست و چشم و ریه های این امت. شعر، شراره ای است که فتیلۀ این بمب را مشتعل می کند و شاعر، فرماندۀ از جان گذشته ای است که برای امت خویش یک شاهد و یک شهید است، نه مطربی که شغلش تسلی مزاج سلاطین باده گسار است. >>

 

به قلم ها و کاغذها کافر شدم

کافر شدم به فصیحی که

آبستن می شود و عقیم است

کافر شدم به شعری که

ظلم را متوقف نمی کند

و وجدان ها را به حرکت در نمی آورد...

لعنت کردم به شاعرانی

که گیسوی یار را می بینند

و طناب دار را نه.                                             تکفیر و انقلاب، لافتات 2، ص 14

 

* ترجمه ای که از شعر مطر آمده، از همین کتابِ نگاهی به خویش است."

 

و اما اشعاری چند از لافتات 1 :

 

قِلة أدب

قرأتُ في القران :

" تبّت یدا أبي لهَب "

فأعلنت وسائل الإذعان :

" إنّ السکوت َ من ذهَب ".

أحببتُ فَقري.. لم أزَل أتلو :

" و تب

ما أغنی عنهُ مالُه و ما کسَب "

فصودِرَت حَنجَرتي

بِجُرم  قِلّةِ الأدب.

وَ صودِرَ القرآن

لأنّه.. حَرّضَني علی الشَغَب!

 

یقظة

صَباحَ هذا الیوم

أیقظني مُنبّهُ الساعه

و قال لي : یا ابنَ العرب

قد حانَ وقتُ النوم!

 

الصدی

صرختُ : لا

من شِدّة الألم

لکن صدی صوتي

خافَ منَ الموت

فارتدّ َ لي : نَعَم!

 

التهمة

کُنتُ أسیرُ مُفرَدًا

أحمِلُ أفکاري معي

و منطقي و مسمعي

فازدَحَمَت

مِن حَوليَ الوجوه

قالَ لهم زعیمُهم : خُذوه

سألتُهم :

ما تُهمتي؟

فقیلَ لي :

       تجمّعٌ مشبوه !

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 2:19  توسط مریم غفاری |