![]() |
![]() |
|
| ما هیچ ، ما نگاه |
|
سلام به همه! امیدوارم که اینجا یه دریچه بشه برای نگاه، نگاه به چیزهای مختلف! و اما یه نیمچه شعر(البته ادعایی در شاعری نیست):
انگشتم را ته حلقم فرو می برم و نه همه ی شربتی را که پدر و مادر برایم درست کرده اند، استفراغ می کنم
*** پدر معتقد است که گرمای تابستان، عجیب خفه کننده است و مادر می گوید: " شربت دل و جانت را خنک می کند " *** ته گلویم می سوزد، مزه ی ترش شربت آزار دهنده است. آبی نیست، و من وسوسه می شوم شربت را، دوباره سر بکشم. *** بوی تند استفراغ بر روی لباسم، حالم را دوباره خراب می کند. *** به سمت پنجره می روم و آن را باز می کنم. هوا گرم است و خفه کننده و من تشنه ام. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 13:29 توسط مریم غفاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
مریم غفاری
دانشجوی فقه و حقوق دانشگاه تهران |
| پیوندهای روزانه |
|
blogfa آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|