تبليغاتX
نگاه - انگیزه های ناگفتنی ها...
ما هیچ ، ما نگاه

از اون لحظه ای که سلام می کنم تا اون موقعی که جواب سلامم رو می شنوم هزاران هزار سؤال عجیب و غریب توی ذهنم بالا و پایین می کنم؛ از فلسفه سلام کردن گرفته تا فلسفه هستی و زندگی و انسان و … . شاید به نظر خنده دار بیاد ولی ...  و باز این خود می تونه هزار دلیل داشته باشه از بی خوابی های شبانه و وسواس مادرزادی گرفته تا اسکیزوفرنی مزمن و ...  . بگذریم، فعلا حکایت ما حکایت گره ای کوره.

اخیرا نمایش نامه ای از جیمز جویس با نام تبعیدی ها خوندم. اگه فرصت کنم حتما یه چیزایی ازش می نویسم. چیزی که این بار می خوام بنویسم یه شعر از جناب شاملو است، از کتاب آیدا در آینه.

 

 

انگیزه های ناگفتنی ها

 

پس آدم، ابوالبشر، به پیرامن خویش نظاره کرد/ و بر زمین عریان نظاره کرد/  و به آفتاب که رو در می پوشید نظاره کرد/  و در این هنگام بادهای سرد بر خاک برهنه می جنبید/  و سایه ها همه جا بر خاک می جنبید/  و هر چیز دیدنی به هیأت سایه ای درآمده در سایه ی عظیم می خلید/  و روح تاریکی بر قالب خاک منتشر بود/  و هر چیز بسودنی دستمایه ی وهمی دیگر گونه بود/  و آدم، ابوالبشر، به جفتِ خویش درنگریست/  و او در چشم های جفتِ خویش نظر کرد که در آن ترس و سایه بود/  و در خاموشی در او نظر کرد/  و تاریکی در جان او نشست/ 

 

و این نخستین بار بود، بر زمین و در همه ی آسمان، که گفتنی سخنی ناگفته ماند/

 

 

پس چون هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید/ و او را چون رعد آسمان ها خروشان یافت/  و او را چون آب رودخانه ها پیچان یافت/  و برادرِ خونش را بسان سنگِ کوه سرد و سخت یافت/  و او را در یافت/  و او را با بداندیشی همراه یافت، چون ماده ی میشی که نوزادش در قفای اوست/ و او را چون مرغان نخجیر با چنگالِ گشوده دید/  و برادرِ خونش را به خون خویش آزمند یافت/  و هابیل در برادرِ خون خویش نظر کرد/  و درچشم های او شگفتی و ناباوری بود/  و در خاموشی به جانب قابیل نظر کرد/  و آیینه ی مهتاب ها در جانش با شاخه ی نازک رگ هایش شکست/

 

 

و این خود بار نخستین نبود، بر زمین و در همه ی زمین(*)

که گفتنی سخنی بر لبی ناگفته می ماند/

 

و از آن پس بسیارها گفتنی هست که ناگفته می ماند/ چون ما - تو و منبه هنگام دیدار نخستین/  که نگاه ما به هم در ایستاد و گفتنی ها به خاموشی در نشست/  و از آن پس چه بسیار گفتنی هست که نگفته می ماند بر لب آدمیان/  بدان هنگام که کبوتر آشتی بر بام ایشان می نشیند/  به هنگام اعتراف و به گاه وصل/  به هنگام وداع واز آن بیشبدان هنگام که باز می گردند تا با قفای خویش در نگرند.../

 

و از آن پس، گفتنی ها، تا ناگفته بماند انگیزه های بسیار یافت/

 

ا. بامداد

 

                                                           

 *به نظرم در کتاب به اشتباه آمده "در همه زمین" و به احتمال زیاد همان "در همه آسمان" است( آیدا در آینه،  چاپِ  دوم، 1350، انتشاراتِ نیل ).

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 10:9  توسط مریم غفاری |